تبليغاتX
سکوتم فریاد ناگفته هاست

چهارشنبه 18 شهریور1388

نامه ای به "بازجوی" مهربانم (به بهانه اعترافات متهمان اغتشاشات اخیر)

سلام بازجوی مهربان.
مدتهاست که می خواهم برایت نامه ای بنویسم. مدتهاست شوق دیدار تو افکارم را پریشان کرده است. اما گویی هیچ راهی مرا به دیدار تو نمی رساند. نمی دانم تو در کدامین کنج تاریک چهار دیواری های انسان ساز اوین!!!  خلوت نشین عزلت خویش گشته ای که هیچ گاه آرزوی دیدار تو برای چشم انتظارانت اجابت نمی گردد. مدتهاست نقل معجزات تو زبانزد مردم کوچه و خیابان است اما هیچ گاه دیدار چهره تو روشنگر دیدگان همیشه مشتاق نیست. نمی دانم چگونه فیض دیدار تو نصیب همیشه گمراهان!!! گردیده است در حالی که دوستدارانت تشنه یک جرعه از دریای معرفت تو می باشند. بازجوی عزیزم. نمی دانم آیا خود به سبب فروتنی و اخلاصی که در وجودت موج می زند چهره پوشانده ای یا چشمان ما از پس پرده غفلت عاجز از دیدار تو می باشد. تو را مدتهاست می شناسم. از آن زمان که فهمیدم در میان مردم کشورم انسانهایی هستند که گونه ای دیگر می اندیشند. از آن زمان که کشورم با انقلابی مردمی دگرگون گشت. انقلابی مردمی که اینک بر خواسته های مردم انقلاب کرده است. انقلابی که جوانان کشورم را به خون غلطاند و اینک به خون می غلطاند جوانان کشور انقلابی ام را. تو را می شناسم از آن زمان که زمزمه آزادی و اصلاحات در کشورم طنین افکند و مبارزان آزادی خواه با فریاد قلمهایشان به پا خواستند. تو را می شناسم از آن زمان که وطن پرستان کشورم به جرم سر دادن فریاد آزادی در پستوهای پنج ستارهء اوین به فیض دیدار تو نایل گشتند. شوق دیدار تو همیشه وسوسه ای بود در دلهای به شک نشسته و از انقلاب و مردم بریده. چگونه است که هیچ گاه رخسار خود بر مردم نگشودی؟ چگونه است که با این کرامت و با این فصاحت بیان ـ که هر اندیشه مخالفی را با گفتگویی کوچک و دوستانه با منطق خود سازگار می نمایی - برای سایر دگر اندیشان دور از دیدگان هستی؟ گاهی از اندیشه اینکه تو خیالی بیش نباشی بر خود می لرزم. اما مگر می شود نباشی. آنها که تو را دیدند و طعم شیرین!!! ملاقاتت را چشیدند مگر می شود انکارشان کرد؟  اینک ایران عزیز ما بیش از هر زمان به تو احتیاج دارد. تو را می خواند و دل به معجزات تو بسته است. بازجوی عزیزم مدتی است که زمزمه معجزات تو در کشوری که تشنه یک معجزه است طنین انداز گشته است. می دانم و شنیدم که چگونه آزادی خواهان خائن!!! به مردم و ایران ـ که دستهایشان با دستهای پلید اجنبی؟؟ پلی برای نابودی عظمت کشورم ساخته بود ـ در مقابل تو زانو زده و با دیدن چهره خندان تو که در هاله ای از نور موج می زند لب به اعتراف گشودند. خائنینی!!! که سالها پرچم دار نهضت آزادی و اصلاحات در این کشور بوده و هستند. آنهایی که هیچ مشقتی آنها را از ادامه راهشان باز نداشت و تهدید، ارعاب، توطئه و ترور هیچ گاه قلم و زبانشان را به بند نکشید، تا آنگاه که فیض زیارت تو برایشان مقدر گشت. آری شنیدم که یکی از این مغضوبین آنچنان محو فضایل و وجنات شما گردیده که دیگر عطای آزادی و اصلاحات را به لقای شما بخشیده است و آنچنان دل تنگ دیدار دوباره شما می باشد که گویی مجنون در آن دنیا به دیدار لیلی نائل گردیده است. بازجوی عزیزم میدانم که تو با گوشه چشمی و با نوارش دستی و با تبسمی شیرین این گمراهان را به راه انقلاب!!! بازگردانده ای. مدتهاست به این می اندیشم کسی مانند ابطحی که سالها دم از آزادی و اصلاحات میزد و خود یکی از سردمداران این نهضت بود چگونه پس از دیدار سرنوشت سازش با تو اینگونه اقرار به خطاهایش می کند تا جایی که فقط کافی است اشارتی به او کنی تا مسئولیت سجده نکردن ابلیس بر آدم را بپذیرد و بار گناهان شیطان را از دوشش بردارد. آیا این معجزه نیست. در تاریخ جایی نخواندم و نشنیدم که پیامبری اینچنین معجزه کند و اینچنین گمراهان و ابلیسیان را به راه حق بازگرداند. بیشک تو پیامبر بی نام و نشان عصر قلم هستی. اینک کشورم ایران به معجزاتت نیاز دارد. چرا که تو با رفتار مشفقانه و پر از عطوفت خودت انسانها را به خطاهایشان آگاه کرده بی آنکه ذره ای خشونت و نامهربانی از خود بروز دهی. می دانم که دستهایی در میان است تا تو را از حضور در میان مردم باز دارند. تویی که اینچنین می توانی سردمداران یک نهضت را وادار به اطاعت نمایی پس مریدان ای نهضت چگونه می توانند در برابر تو قد علم نمایند. کاش میشد تو را زیارت کرد. کاش میشد این معجزات پنهان شده در چهاردیواری های تنگ اوین برای همه مردمان آشکار گردد تا آنگاه که دیگر کسی در این سرزمین نباشد که گونه ای دیگر بیاندیشد. همه به خطاهایشان اقرار نمایند و معجزات تو را بپذیرند. دیگری کسی نخواهد ماند که اعتراض کند. دیگر کسی نخواهد ماند که به پا خیزد. دیگر کسی در کوچه و خیابان جان نمی دهد. دیگر همه به هر آنچه که اتفاق بیافتد معترض نخواهند شد و آنچه را که تو بفرمایی اجابت خواهند کرد. دیگر هیچ رنگی سبز نخواهد بود. دیگر کوچه ها بوی آتش و خون نخواهند داد. دیگر خون برادران و خواهرانم سنگفرش خیابان ها را سرخ نخواهد کرد. دیگر هیچ گور بی نشانی حفر نخواهد شد. دیگر هیچ مرده ای در مجلس عزایش مظلوم نخواهد بود. دیگر زندانهایمان نیاز به استاندارد نخواهند داشت و دیگر شکنجه و تجاوز به تاریخ خواهد پیوست و دیگر فریاد مظلومیت از هیچ کس بر نخواهد خواست و دیگر پیکر هیچ فرزندی بر دستان پدران و مادران این سرزمین سنگینی نخواهد کرد. بیا و  خود را بر ما بنما بازجوی مهربان.

 

نوشته شده توسط سکوت در 3:27 |  لینک ثابت  

جمعه 26 تیر1388

شطرنج زمانه

زمانه همیشه بازی شطرنج بوده و هست. یه شاه و چند تا فرمانده و چند تا هم سرباز. زمانه همیشه به شاه قدرت داده اما این سوارهاش بودن که براش جنگیدن و حفظش کردن. و این پیاده هاش بودن که همیشه پیش مرگش شدن. باید سرباز باشه تا فرمانده هم باشه. باید سرباز باشه تا فرمانده نقشه جنگی بریزه. باید سرباز حمله کنه تا تاکتیک ها اجرا بشن و باید سرباز بمیره تا پیروزی یا شکست رقم بخوره. باید سربازها قربانی بشن و شاید هم بعضی از سوارها نگون بخت تا شاه امنیت داشته باشه. راستی هیچ فکر کردیم چرا شاهی که ارزشمندترین مهره شطرنجه اینقدر ضعیف و ناتوانه؟ شاهی که حتی قدرت دفاع از خودشو در برابر پیاده دشمن به سختی داره؟ صحبت از شاه نیست. تو بازی شطرنج زمانه نباید از این ترسید که شاه مات بشه! چرا که این آخر بازی است. باید نگران سوارها و بیشتر از همه پیاده ها بود که مبادا با مرگ آنها به آخر بازی؟؟ رسید.باید ارزش پیاده ها را دانست.  پیاده ای که آغازگر مبارزه است. پیاده ای که تا حرکت نکند سوارها بی قدرتند پیاده ای که هرگز عقب نشینی نخواهد کرد. پیاده ای که هیچ گاه از ترس مرگ از حرکتش باز نخواهد ماند. پیاده ای که با رسیدن به انتها به کمال خواهد رسید. اگر شاه قدرت پیاده را درک کند هیچ گاه به راحتی از مرگ آنها نمی گذرد.
آری در بازی شطرنج زمانه، ما همگی پیاده هستیم. پیاده هایی که فرماندهانی لایق بر آنها حکومت نمی کنند. ما پیاده هایی هستیم که می میریم بی آنکه ارزش بودن ما را درک کنند. مرگ سرنوشت یک پیاده است. اگر این مرگ پیروزی به همراه داشته باشد زهی افتخار و الا بسی افسوس.
و سخن آخر اینکه در بازی شطرنج قانونی وجود دارد که پیاده ای قدرتمند است که در طرفینش پیاده های دیگری در کنار هم موجود باشد. و این امکان پذیر نیست جز در ابتدای بازی که همگی در کنار هم هستند و  هرگاه یکی از آنها حرکت کند دیگر قدرت گذشته را ندارد. بیایید قانون شطرنج زمانمان را اینگونه تعریف کنیم. اگر چه پیاده هستیم اما در کنار هم و همگام با هم حرکت کنیم. بدانیم که در مقابلمان سوارانی قرار دارند که تا روزنه ای در میان ما نباشد توان حمله را نخواهند داشت. بیایید به فرماندهان چه دوست چه دشمن نشان دهیم که زندگی و مرگ آنها در گرو اتحاد ماست.
بی گمان بسیاری همچون من این شعر را خوانده اند. اما دوباره خواندن آن خالی از لطف نیست.
 
از پس پرده نگاه کن، مثل شطرنجه، زمونه
هر کسی مثل یه مهره، توی این بازی میمونه
یکی مثل ما پیاده، یکی صد ساله سواره
یک نفر خونه به دوشو، یکی دو تا قلعه داره
یک طرف همه سیاهو، یک طرف همه سپیدن
روبه روی هم یه عمره، ما رو دارن بازی میدن
اونا که اول بازی، توی خونه ی تو و من
پیش پای اسب دشمن، مهره ها رو سر بریدن
ببین امروزه همشون، میونه شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت، پشت ما سنگر میگیرن
تاج و تخت شاه دیروز، در قلعشون نمیشه
به خیالشون که این تاج، سرشونه تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه، که به صد مهره نمیباخت
تاج و از سرش تو میدون، لشکر پیاده انداخت
اونکه مهره ها رو چیده، اونکه ما رو بازی میده
اونکه نه شاهه نه سرباز، نه سیاهه نه سپیده
نوشته شده توسط سکوت در 21:14 |  لینک ثابت   •